رشيد الدين فضل الله همدانى

114

جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )

را مهربانى مىكردند . و ايشان عباسيان را [ ملعبهء كربوا گفتندى ] ( ؟ ) و « سياه علم » « 1 » . در اثناى اين ، يمين الدوله خوارزمشاه به عراق آمد « 2 » ، سلطان مسعود را گفت من بدان به عراق آمده‌ام تا ملاحده را بازى دهم « 3 » . هرچند پيشتر دعوى مذهب اسماعيل « 4 » مىكرد . سلطان اقطاع يرنقش بازدار به خوارزمشاه تفويض كرد . يرنقش عاصى شد و زن و فرزند و مال و خواسته را با دژ خروس « 5 » فرستاد و خود به آذربايجان شد . و مردم او به زينهار رفيقان آمدند . كيابزرگ اميد گفت اگرچه يرنقش بازدار با ما غدرها كرده است ، اما چون پناه به ما آورد صيانت او واجب باشد . او را قبول كردند . خوارزمشاه پيغام فرستاد كه يرنقش بازدار و اصحاب او خصمى شما كرده‌اند و من دايما دوست و هوادار شما بوده‌ام و سلطان مسعود اين ولايت به من « 6 » تفويض كرده ، كسان او را بر من فرستيد . كيا گفت اگرچه چنين است ، اما هركه زينهارى باشد هرگز او را به خصمان نسپاريم « 7 » . خوارزمشاه به خصمى متشمرّ شد « 8 » . و در بيستم جمادى الآخر سنهء ثلاثين و خمس مائة ، رفيقان به پاى دژ درآمدند كه كوتوال آن ملكشاه و وهسودانوند و افراسياب ، پسرش داشت ، « 9 » . از جانبين منجنيق بركار كردند . و چون كار بر اهل قلعه تنگ شد ، امان خواستند . [ 47 ] رفيقان دژ « 10 » بگرفتند و خواجه على اديب غزنوى را به كوتوالى معيّن گردانيدند . و نوزدهم رجب سنهء ثلاثين و خمس مائة ، رفيقان به ديه‌بل « 11 » شدند و هفتاد كس را بكشتند و سى مرد را به اسيرى بياوردند ، با چهارصد سر گاو و هزار سر گوسفند و دويست سر درازگوش بياوردند . و چون به پاى [ دژ ] خروس « 12 » رسيدند ، با قراسنقور و كوكبهء سواران دچار خوردند « 13 » ؛

--> ( 1 ) . زبده : و نزاريان عباسيان را ملعبه كربوا گفتندى و در اثناى ؛ ص سفيد . ( 2 ) . مجمع د و م : در اثناى آن ( د : اين ) يمين ( د : عين ) الدوله خوارزمشاه به عراق آمد و سلطان مسعود را گفت . ( 3 ) . ص و مجمع م : بارى دهم ؛ مجمع د : بازى دهم ؛ زبده : بازى بردهم . ( 4 ) . مجمع م و د : اسمعيليان . ( 5 ) . مجمع م : به در خروس ؛ مجمع د : با دز حروس ؛ زبده : با در قزوين ؛ ص : بار خروسن ؟ ( 6 ) . مجمع د : بما . ( 7 ) . ص : هركس . . . ؛ مجمع د : هرگز . . . نسپارم ؛ مجمع م : زينهارى بود او را به خصم سپردن از مروت دور باشد . ( 8 ) . مجمع د : خصمى را مستمر شد ؛ مجمع م : خصمى او را متشمر شد . ( 9 ) . مجمع م : به پاى دره در آمدند كوتوالان ملكشاه و بيسوادان بود و افراسياب پسرش ؛ مجمع د : كوتوال آن ملكشاه و هودان بود و افراسياب پسرش داشت ؛ ص : كه كوتوال آن ملكشاه و هودانويد و افراسياب پسرش داشت ؛ زبده : كه كوتوال آنجا و هسوداوند و پسرش افراسياب بود ( گويا : و هسودانويه يا و هسودانوند درست باشد ) . ( 10 ) . مجمع د : در دز را بگرفتند . ( 11 ) . مجمع م : بدبه بن ؛ مجمع د : بديه يل ؛ زبده : بده‌بل ؛ ( بىنقطه ) در سنان ( بىنقطه ) قزوين رفتند . ( 12 ) . مجمع م و د : خروس ؛ زبده : جروس . ( 13 ) . مجمع م و د : دوچار خوردند ؛ ص : دو . . . خوردند ( يك كلمه سفيد است ) .